چرا که جُرم وزيدنِ تو
از بیراههی رفتنِ همين زندگیست.
من دشمنِ توام چاقویِ بیچرا بُريدهی مجبور
چرا که قرنهاست
هم از خوابِ خوشِ غَلاف بازَت گرفتهاند.
اما به اسمِ لرزانِ شکوفهی نرگس
خواهمت بخشيد.
به نامِ همين پاره نانِ بیتقسيم
خواهمت بخشيد.
حقيقت اين است
که تنها آدميزادهی سحرنشينِ بیانتقام
به اردیبهشتِ علاقه و آرامشِ آينه خواهد رسيد.
عجيب است
ببين
صبوریِ ستاره به آسمان چندم رسيده است،
اينجا
همه چيزی در سرزمينِ من
قابل تحمل است
حتا باد
که دشمنانش آشنا وُ
چاقو ... که بیچرايیاش غريب.
خدایا کفر نمی گویم
پریشانم خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گوی
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گوی
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
ماه از شهر من کوچ خواهد کرد ....
و آسمان گرسنه دیارم را
با گونه های مهتابی پر اشکش
وداع می گوید
-- تو باور نکن!--
(من کی گفتم مهم است !!)
اما...
او هر شب می امد و آسمان پنجره ام را پولکدوزی می کرد
و به شب نشینی پشت بام های تاریک می امد...
این روزها انگار خون در رگ هایش آواره شده...
یعنی ماه هم راکد شده؟!!
شنیده ام این روزها شبگرد شده...
روز میلادش ؟ ... می خواهم هدیه ای ببرم شاید:
ف
ا
ن
و
س
ی
!!
هدی رستمی
همگان به جستو جوی خانه میگردند،
من کوچهی خلوتی را میخواهم
بیانتها برای رفتن
بیواژه برای سرودن ...
و يادهای سالی غريب
که از درخت گفتن
هزار بوسهی پاسخ میطلبيد!
بگذريم ... ریرا!
از گوشهی چشم نگاهی کن:
دو قناریِ خسته بر سيمِ تلگراف
دوردستِ بیرويایِ مرا مینگرند،
دُرُست مثلِ منند
تبعيدِ ترانهای ناخوانا
که زمزمهاش ...
سرآغازِ رفتن به شيراز است!
اگر فکر میکنی دروغ میگويم
همين امشب از فالِ سَربستهی چراغ
يا آهسته از خودِ حضرتِ حافظ ... بپرس!
(شما برای خدمت در حرم قبول شدین.لطفا"جهت تکمیل مدارک...)
فک کردم اشتباه شده.آخه من کجا و...حرم امام رضا...
جمعه کلاس توجیهی مون بود و جمعه آینده اولین شیفت خدمت.
اونم از ساعت ۳...یعنی یک ربع قبل از سال تحویل
و سال ۸۸ رو با خدمت تو حرم آقا شروع میکنم...

به پاس محبتی که سرشار است و بی دریغ

دارد يک صدايی میآيد
دور است اين صدا و من انگار
دارم آواز کسی را میشنوم.
عجيب است
چه طورِ دلانگيزی دارد اين انتهای غريب!
گوش کن ببين
تو واژهی روشنی نمیبينی
حرفِ بخصوصی نمیفهمی
معنی آسانِ بوسهای نمیشنوی!
فقط میبينی که باد میآيد
میفهمی که چيزی هست
میشنوی انگار آواز کسی میآيد.
خوابگردِ يک صبح زود
زود و خيس و خزانی
يک خيال قشنگ، و رَدِ رويايی دور
دور از هر چه تو ديدهای
دور از هر چه تو خواهی شنيد
دور از هر چه فاصله، از هر چه فهميدن ...
به همين زودی نااميد شدی
و شب آمد و آسمان خلاص ...!؟
پس آن همه آواز عجيبِ آينهبين چه میشود؟
احوالِ اينجا نبودنِ ما ...!؟
هيس ...!
بيا ببين چه ماهِ درشت و گلگونی
در اين پيالهی می میتابد.
پس من از کجا آمدهام
که اين همه کلمه
دور و بَرِ ديدگانِ بارانیام قدم میزنند
نفس میکشند، زندگی میکنند
و فقط راهِ دور خانهی مرا بلدند؟!
بیفايده است
بايد بروم.
برهنهی بی سنجاق،
برهنهی بی آسمان حتی،
بی ماه، بی مداد وُ
دلی که "مولوی" میداند،
که راز، که رويا
که "ریرا"ی من میداند،
و بعد ... از هر اتفاقِ نيفتادهای ... میفهمم
ملايکی از نواحی نور
به خوابِ من و آسمان و آينه میآيند،
و ما بخشوده میشويم!
بخشوده میشويم از هر چه همين حدود،
از هر چه بود،
از هر چه هست،
يا هر چه خستگی ... که سنگ، که سياهی،
که نان و سکوت!
خدايا ... میخواهم بميرم و نبينم اين چلچله
در خوابِ دیماهِ بیدليل مرده است،
بميرم و نشنوم اين کودکانِ هقهقپوشِ بیپدر
در گريه ... به خوابِ سنگ!
بميرم و نفهمم
که کی صبح خواهد شد و باز شب است وُ
باز بسيارانِ من
با دلِ شکسته به خانه برمیگردند!
منظور من از دعای ستاره، همين است
مردمانم از اندوهِ نان و چراغ و کوچه میگويند،
میگويند کاری از من وُ
اين کلماتِ کوچکِ زبانبسته برنمیآيد.
میگويند هر واژه فقط
سهمی گِرهخورده در خوابِ خستگیست.
خستهايم و خواب میبينيم،
خواب کسی از دوردست دريا و گريههای بلند:
که ما بخشوده میشويم
بخشوده میشويم از هر چه هست
يا هر چه که خستگی ...، که سنگ، که سياهی،
که نان و سکوت!
پس ای زنِ از مادرم آمده، "ریرا"!
...
گريه که فرصت نمیدهد ...!
همهمهء سنگینی ، که موم می شود
و می پوشاند لاله های تازه شکفتهء گوش هایم را
اندکی می گذرد که گوش دادن را آموخته ام
گوش دادن به عبور این قدم های سنگین که فقط می گذرند
گذر، گذر...
فشار دادن ناخن هایم بربازوهای خنک اش
ماندن من، حل شدن گرماگیر حوادث است
گذر من فقط یک گذر تاریک است
یاد گرفته ام در تاریکی گوش فرا دهم
آزاده گتمیری

خورشید که رفت
همه دنیا اگر نور شود
آفتابگردان میمیرد
- خداوندا! اگر تکهای زندگی میداشتم، نمیگذاشتم حتی یکروز از آن سپری شود بیآنکه به مردمانی که دوستشان دارم٬ نگویم که عاشقتان هستم و به همهی مردان و زنان میباوراندم که
قلبم در اسارت یا سیطرهی محبت آنان است.
- اگر خداوند، فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایهسار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان میدادم در اشتباهاند که گمان کنند وقتی پیر شدند، دیگر نمیتوانند عاشق باشند.
- آه خدایا! آنان نمیدانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
- به هر کودکی، دو بال هدیه میدادم، رهایشان میکردم تا خود، بالگشودن و پرواز را بیاموزند.
- به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی، که با نسیان از راه میرسد.
- آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام.
- من یاد گرفتهام که همه میخواهند در قلهی کوه زندگی کنند، بیآنکه به خوشبختیِ آرمیده در کف دست خود، نگاهی انداخته باشند.
- چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستینبار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر میفشارد٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
- دریافتهام که یک انسان، تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
- کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رؤیا میدیدم چراکه میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم، شصتثانیه نور را از دست میدهیم. شصت ثانیه روشنایی.
- هنگامی که دیگران میایستادند، من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند، بیدار میماندم.
- هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرامیدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمیبردم.
- اگر خداوند، ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن میکردم.
- نخست به خورشید خیره میشدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.
- خداوندا! اگر دل در سینهام همچنان میتپید، تمامی تنفرم را بر تکهیخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار میکشیدم.
- با اشکهایم، گلهای سرخ را آبیاری میکردم تا زخم خارهایشان و بوسهی گلبرگهایشان در اعماق جانم ریشه زند..
- من از شما بسی چیزها آموختهام و اما چه حاصل که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود.
